|
+ نوشته شده توسط مهستی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت
22:1 |
+ نوشته شده توسط مهستی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت
22:1 |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه
زيباترین قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم
بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به
راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب
من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود
ميگفتندد
كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي
و خراش است.
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم
وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند
.
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با
قطعهاي
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي
چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش
سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را
گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر
بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
+ نوشته شده توسط مهستی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت
21:48 |
داشتم فکر می کردم به صدای تولد تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ... خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است خاک سنگ دارد , و خارهای خشک و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند اما نفوذ , سرسختی می خواهد جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم , کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد کسی چه می داند شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من , آن زير ها تقلايي بکنند و من ريشه هايم را محکم کنم سالهاست که من تشنه جرعه ای آب قطره ای نوازش و اندکی خواب هستم خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ... + نوشته شده توسط مهستی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت
23:42 |
![]() منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در
چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري
کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم
سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو..... از
داشتن تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي
مقدس که تو را در اغوش بگيرم بوسه اي از سر
عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و
عشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را مي ستايم
+ نوشته شده توسط مهستی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت
0:58 |
![]() در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و
دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو
اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبهيه دار از
من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو
بگويند ... دوستت دارم
![]() توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته يکي با چشماي گريون گوشه
اي تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت ساکته
اما تو قلبش
داره يک دنيا شکايت توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا منتظر به
راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشقش همه دنياش زیر
ابه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
+ نوشته شده توسط مهستی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت
0:53 |
تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی\ دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
+ نوشته شده توسط مهستی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت
0:49 |
![]() بخواب اي نازنينم
مهربانم دلنشينم منم من عاشقت آرام باش اي بهترينم من اينجا مست مستم مست و بي پروا شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان همان شبها كه من مست حضور تو نياز تو دو چشم دلنواز تو خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم من امشب وحشي ام ساقي ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم تازه نميدانند من مستم من اما غرق جرمم پي از شب بر سر دارم آري من مستم هوسبازم عطش دارم عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور اي كه آغشته به تو دستان افكارم در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز با دل با نفس با عشق با پزواز تو را من دوست ميدارم + نوشته شده توسط مهستی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت
0:41 |
عاشقانه ها
Turn On The Speaker
چه دلتنگم برای تو..برای چشم غمگینت..برای بیقراریهات..حسادتهای
شیرینت..بگو یادت
نرفته منو یادت نرفته..یادته؟
...یادته چه حالی داشتم..یادته ..لحظه ی دیدنت..آروم نداشتم یادته؟
چه روزا و چه شبهایی که با یاد تو سر میکنم..تو هستی همه هستیم..
بگو بگو که هنوز یادته...
یادته روزای عاشقی یادته؟؟؟؟؟؟؟
یادته اون روزا ... بگو که خوابت نرفته...
تو شبهاتو بی من سر میکنی ..و من بی تو..!
هنوز یادت نرفته ...منو یادت نرفته ..میدونم..
یادته ..یادته..یادته..یادته..یادته...
از خدا خواستمت..نه از خودت..
اگه یه روزی ترو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم چون خودش ترو داد و
خودشم گرفته..
اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم ..
میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...
ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه..
من نمیبینمت..میروم فرسنگها فرسنگ دور..! ولی همیشه دعات
میکنم..
این عبارت رو با تمام وجودم حس میکنم :
دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه
که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با
تمام وجوت
بغلش کنی..
ناراحت نیستم الان دارم لبخند میزنم..
خوشحالم !
نه از اینکه دوری و غیره...
نه نه..!
از اینکه ترودر رویا دارم...از اینکه کسی دارم که در رویام دوستش
داشته باشم و در رویایم
بغلش کنم ...!
من تصمیم گرفتم غصه نخورم..با امید برم جلو..! چون اسمم امید
هست وبین همه سمبل امید
درزندگی هستم
امید ..امید ..امید..امید..امید..امید..امید..امید..امید...انرژی + ..انرژی
+ ..!!
شاید این تلقین ها کمی بهم کمک کنه..!
شاید تورو دیگه نبینمت..
من باید قوی باشم..
من قوی ام..
من مبارزه میکنم..
من سرشار از انرژی هستم..
من تحمل میکنم..!
من گله نمیکنم از دوری از دلتنگی..از نبودنت...
من میتونم من باید بتونم عزیزم..!
شبی که از عشقم پرواز داشتی احساس میکردم یه تکه از وجودم پر زد
و رفت ..رفت
چون که دوستت دارم ..تا آخر دنیا حتی اگه قسمت من نباشی..! + نوشته شده توسط مهستی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:16 |
میون چند تا اطاقک، سوتوکور خسته و خاموش... یه نفر نشسته تنها، انگاری شده فراموش... دو تا چشم، بارون نم نم میزنه به روی گونه ... چقدر این دل غصه داره، آخ فقط خدا می دونه ...لحظه ها آسه وآسه ،دست غم پاشون و بسته... صدای خرده جواهر، یه نفر دلش شکسته ...تودل یه قصر تاریک، چند نفر شادن و مستن... انگاری خبر ندارن، دل پیرارو شکستن ...اونا اون پیرارو روندن، فکر حالشو نکردن... ندیدن پیرای خسته ،توی خلوت گریه کردن... توی خلوت گریه کردن...
![]() از توی همون اطاقک قــــــاصدک خبر میــــــاره
یه نـفر داره میـمیــره تنـــــها این چه روزگـــــاره
کــــــی دلش این همه سنــگه که اونا گذاشته رفته
خیلــــی ساله خیلـــی وقته نه یکی دو روزه هفته
مگـــه رفتـــه از تو یادش تنــها همدمش تو بودی
کوه پر صبرو صمیمی واسه گریه هاش تو بودی
توی این روزا عزیزم منتظــر باش بر میـــگرده
کوره داغ جدایـــی دیــگه خـــامـوش وســـــــرده
باز میـاد پیشت گل تـو سر به زیـرو اون خجالت
اما اینقــدر تو بزرگی نداری هیچــی شکــــــایت
اون دوتا چشمای خسته واســـه آب چراغ راهــه
ما میــخوایم همیشه باشیـم واسه خود خدا گواهـه
![]() دهکده قلب ما با وجود تو شهری از محبت می شود.پس بشتاب به سوی شهر محبت... + نوشته شده توسط مهستی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:2 |
+ نوشته شده توسط مهستی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
18:59 |
|
|